تبليغاتX
(((بیا تو 1000 رنگه)))
همه چی توشه باور نداری کیلیک کن

این وبلاگو ساله ۸۶ ساختم

یادش بخیر ، باورم نمی‌شه

۲ سال پیش اومدم اینجا نوشتم بد از ۲ سال اومدم از اون موقع هم ۲سال و نیم گذشته

تاریخ هارو نگاه کنید

همینطوری به کلم زد بیام اینجا

پسوردشو یادم نبود ، همینجوری شانسی زدم اومد

چه گرد و خاکی گرفته

همهٔ لینکام عوض شدن

از هیچ کدومشون خبر ندارم

چه می‌کند این تقدیر!!!!

+ نوشته شده در  90/09/07ساعت 0:3  توسط badbat | 
salam bacheha ye payam bezarid dige bad az 2 sal emrooz up kardam

+ نوشته شده در  88/06/13ساعت 19:39  توسط badbat | 
salam man bad az 2 sal bargashtam

+ نوشته شده در  88/06/13ساعت 17:37  توسط badbat | 
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را   می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..."
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!
+ نوشته شده در  86/06/30ساعت 21:37  توسط badbat | 

اینم همون آپی که قول داده بودم فقط نظر یادت نره

                  تصور کن اگه حتي تصور کردنش سخته

جهاني که هر انساني در اون خوشبخته خوشبخته

 

جهاني که در اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست

 

جواب هم صدايي ها پليس ضد شورش نيست

 

نه بمب هسته اي داره نه بمب افکن نه خمپاره

 

ديگه هيچ بچه اي پاشو روي مين جا نمي ذاره

 

همه آزاده آزادند همه بي درد بي دردند

 

تو روزنامه نمي خوني نهنگا خودکشي کردند

 

جهاني رو تصور کن بدون نفرت و باروت

 

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت

 

جهاني رو تصور کن پر از لبخندو آزادي

 

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادي

 

تصور کن اگه حتي تصور کردنش جرمه

 

اگه با بردن اسمش گلو پر مي شه از سرمه

 

تصور کن جهاني رو که توش زندان يه افسانس

 

تمام جنگ هاي دنيا شدند مشمول اتش بس

 

کسي اقاي عالم نيست برابر با همن مردم

 

ديگه سهم هر انسان تن هر دونه ي گندم

 

بدون مرز و محدوده وطن يعني همه دنيا

 

تصور کن تو مي توني بشي تعبير اين رويا

 

+ نوشته شده در  86/06/14ساعت 0:48  توسط badbat | 
سلام بچه ها من باز اومدم همونطور که قول داده بودم ۳ شنبه آپ کنم آپ کردم  . فغلا بای تا فردا یه مطلب با حال بذارم.
+ نوشته شده در  86/06/13ساعت 23:56  توسط badbat | 
سلام برو بچ من میخوام ۱ هفته برم مسافرت و نمی تونم آپ کنم ولی اگه از اونجا بتونم چشم.

فلا خداحافظ                                              

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  86/06/07ساعت 0:48  توسط badbat | 
سلام امیدوارم بازم حالتون خوب باشه؟؟؟

میخاستم نیمه ی شعبان رو بهتون تبریک بگم

                            

+ نوشته شده در  86/06/07ساعت 0:5  توسط badbat | 
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

امیدوارم حالتون خوب باشه

این پست همینجوری آپ کردم آخه دیدم نظرات خیلی کمه گفتم شاید ما رو فراموش کردید

به هر حال بازم تو نظرات بگید آیا پست (زندگی با مشکلاتش زیباست) رو جایی خونده بودید؟؟؟

+ نوشته شده در  86/06/06ساعت 13:49  توسط badbat | 
سلام خوبیییییییییییییییییید؟

ازتون یه سوال دارم ؟

جدا اون پست( زندگی با مشکلاتش زیباست) رو جایی خونده بودید؟

خواهش می کنم جوابشو تو نظرات بدید؟؟؟

+ نوشته شده در  86/06/06ساعت 9:48  توسط badbat |